ماجرای آن روز ...

ماجرای آن روز ...

از اولین روزی که اون پشنهاد وسوسه انگیز به من شده بود حدود یک ماه می‌گذشت. شک داشتم برم یا نرم. صبح اون روز با احمد در مورد قراردادی که قرار بود امضا کنیم صحبت می‌کردم. احمد می‌گفت اون قرارداد رو به چند نفر نشون داده و از نظر اونا یه قرارداد ترکمنچای هست! می‌گفت اصلا منطقی نیست بخوایم این قرارداد رو قبول کنیم و زیر بار اون بریم. قرارداد خیلی سفت و سخت نوشته شده و و تمام انرژی مفید ما رو در روز به خودش اختصاص می‌داد. منم شک داشتم. از طرفی می خواستم برم ولی خیلی سخت بود قبول کردن این قرارداد.

دقیق لحظاتش رو یادمه انگار همین دیروز بود. ساعت ۱۱ صبح بود و من توی اتاق شماره ۱۷ ساختمان کریمه واقع در میدان آستانه نشسته بودم. یادم میاد که مافوق من هم یه سری کارها بهم سپرده بود که انجام بدم ولی چند روزی بود که داستان این قرارداد خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود و عملا هیچ کار خاصی انجام نداده بودم.

طبق قرارداد پیشنهادی ارمایل که به صورت ساعتی هم بود قرار بود من ماهیانه چندین ساعت رو به ارمایل برم و اونجا کار کنم یادم نمیاد دقیقا چند ساعت در ماه بود (باید برم نسخه قراردادم رو نگاه کنم.)

داشتم با خودم فکر می‌کردم که برم یا نرم.

چند لحظه ای در سکوت فکر کردم و ناگهان از پشت میزم بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون. مستقیم به پارکینگ آستان مقدس رفتم و سوار موتورم شدم و از اونجا مستقیم رفتم ساختمان شرکت که توی مجتمع عمرانیه قرار داشت. 

تصمیمم رو گرفته بودم. نمی‌تونستم دیگه شغل قبلیم رو ادامه بدم. تصمیمم قطعی بود. من باید میرفتم. در یک لحظه خودم رو تصور کردم که چند سال گذشته و اگه من این کار رو قبول نکنم در واقع جلوی پیشرفت خودم رو گرفتم. به خودم گفتم «من کسی نیستم که ببینم ارمایل داره پرواز می‌کنه و من بلیط سوار شدن به این هواپیما رو داشتم ولی سوار نشدم» 

قید همه چیز رو زدم. من در اون موقع حدود یک سال بود که به صورت قرارداد تمام وقت در اختیار آستان بودم. استخدام آستان شدن کار ساده ای نیست. حدود چهار سال نیروی ساعتی حرم بودم و بعد از اون یک سال بود که نیروی تمام وقت شده بودم. از نگاه یه جوون امروزی استخدام یعنی آخرش. یعنی خوشبختی. ولی من دیگه این نگاه رو نداشتم.

قبل از اون روز و خیلی قبل تر از اون روز،‌ خیلی استخدام شدن توی یه ارگان دولتی یا نیمه دولتی رو دوست داشتم و اینکه بعد از چند سال خدمت ساعتی در آستان بالاخره استخدام شده بودم خیلی حس خوبی بود. ولی من از روز اول توی آستان طبق چارچوب اداری رفتار نمی‌کردم. همه کاری می‌کردم. اصلا مهم نبود که مافوق من چی ازم خواسته. من کار درست رو انجام می دادم. یادم میاد یه بار مافوق من یه متن بهم داد و گفت این رو برای جلسه برام تایپ کن. حدود چهار صفحه بود. یادم میاد که متن رو ازش گرفتم و گفتم ببخشید من از تایپ بدم میاد (‌سرعت تایپم خوبه ولی به عنوان یه کار بیهوده می‌بینم تایپ رو. کاری که ثمری نداره) بهش گفتم که من این متن رو می‌برم یه مغازه کامپیوتری توی پاساژ قدس و با هزینه خودم میگم که تایپ کنند. ما فوق من چشاش چهارتا شده بود که من به این صراحت از دستوراتش سرپیچی می کنم. و از این موارد بسیار دارم. مثلا یه بار مافوق من ازم کاری خواست که طبق نظر خودم اشتباه بود. هر کاری کرد قبول نکردم انجام بدم. ازم میخواست که چندصفحه ای که پرینت گرفتم رو دوباره با تغییر جزئی پرینت بگیرم. و من میگفتم اسرافه و من این کارو نمیکنم!

من در چارچوب سیستم اداری نمی‌گنجیدم. از اولین روز کاریم هم همین طور بود. الان که شرایطی محیا شده بود که از این ساختار بیام بیرون و پرواز کنم نمی‌تونستم قبول نکنم.

فکر نکنید که الان که توی ارمایل هستم داره بهم خوش می‌گذره. اصولا کار جای خوشگذرونی نیست. ولی از این تصمیم و از این اراده ای که داشتم و دارم بسیار راضی هستم. تغییرات مثبت در حرفه و جنبه‌های دیگه رو دارم در خودم می بینم و در تلاشم تا روز به روز این تغییرات پررنگ‌تر بشه.

اتفاقات عجیبی غریبی توی این چند سال توی ارمایل افتاده که بعضی از اونا رو کم کم توی پست‌های بعدی منتشر خواهم کرد.

 

توصیه شده برای شما

دیدگاه خود را بنویسید